خرید بک لینک

چقدر خوبه آدم یکی رو داشته باشه که انقدر بلدت باشه، که وقتی حالت بده؛ وقتی داغون و لهی، بدون اینکه خودت بگی، ببردت جایی که حالت رو خوب میکنه...

اگه همچین آدمی رو داری، قدرش رو بدون.


ایکاش همیشه حواسش بهت باشه...

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 14:01

یه مرضی هم هست، به نام مرض دیوار! بیمار مبتلا به، ابتدا کاملا تفننی و صرفا برای وقت گذروندن هی میره تو دیوار، منظورم برنامه ی دیواره ها!! کم کم بهش اعتیاد پیدا میکنه، و برای دیدن قیمت اجناس، وقت و بی

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 14:01

پارسال همین موقع ها بود، داشتیم با موتور، میدون معلم رو دور میزدیم، که یهو چشمم افتاد به نرگسای گل فروشی دور میدون، ناگهان عنان از کف دادم و جیغ زدم: «نرگس اومده! نرگس اومده!» حضرت آقا ترسید! فرمون مو

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 14:01

تو کل سال که میری خونه ی فامیل، کوفتم نمیارن بخوری، اون وقت شب یلدا که میشه، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد سر سفره پیدا میشه... اکثرا هم سردیجات! از انار و هندونه و ژله گرفته، تا پفیلا و لواشک و آش و کوکو

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 14:01

در این برهه از زمان، تاریخ ثبت کند که داریم دنبال خونه میگردیم... نه برای خرید! که برای اجاره! و ما کوی به کوی و املاک به املاک، با موتوری بی طلق، با کودکی شالپیچ شده، دنبال منزل اجاره ای میگردیم و هر

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:04

دلم میخواد بخوابم و از خواب پا نشم...

تا نخوام مدام سر و ته این کلاف سردرگم رو زیرورو کنم و پی راه حل بگردم!

بخوابم تا نخوام با اینهمه واقعیت پیچ درپیچ روبرو بشم!


مغزم از فکر کردن زیاد مورمور میشه...


دوست دارم شش ماه بخوابم و وقتی بیدار میشم خیلی چیزا عوض شده باشه...

خوشبحال خرسهای قطبی!

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:04

دلم بادکش گرم میخواد، با استکان شیشه ای! و سپس حجامت! دفعه ی آخری که حجامت کردم به گمونم علی سه چهار ماهش بود، و من بخاطر عوارض سزارین رفتم برای حجامت، که خانم دکتر علفی پیشنهاد داد بادکش گرم رو امتح

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:04

مثل این نومزدا باهم قرار گذاشتیم دم سینما. رفتم علی رو گذاشتم خونه ی آبجی مریم، و بعد با آژانس رفتم دم در سینما. حضرت آقا هم از محل کارش اومد. یعنی انقدر ازین دونفره بودنمون و سینما رفتنمون بعد از د

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:02

یکی از سوالات اساسیی که همیشه برام وجود داشته، اینه که مردم دهه ی شصت به قبل، چرا اینقدر به اسم اشرف علاقه داشتند؟؟! شاید اگه تو دهه های قبل هم این قرتی گریِ شمارش اسامی دختر و پسر در ثبت احوال کشور و

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:02

بچه تر که بودم، فکر میکردم اگه بزرگ بشم، باید تو حیطه ی دلبخواهی ها و علاقه مندی هام فعالیت کنم؛ مثلا مثل این سوسولا یه گالری نقاشی بزنم، و بعد نصف روز بمونم تو گالری و به هنرجوهام آموزش بدم، و سوالا

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:02

آقا کسی آش ماش بلد نیست اینجا دستورشو برامن بذاره؟؟

نت قطعه ماشای بی زبونم داره خراب میشه، خواهشمندم برای جلوگیری از خرابی ماشها هم که شده از مساعدت خود دریغ نفرمایید!


بعداً نوشت: با تشکر از همه ی دوستان عزیز که مرا در این امر خطیر (جلوگیری از خرابی ماشا) یاری کردند، پستم خودش یه پا اپلیکیشن پخت غذا با ماش شد! بخاطر همین همه دستورا رو تایید کردم که دوستان هم استفاده کنند. بازهم ممنون از وقتی که گذاشتید :)

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:02

آهای شمایی که میگی اینا مردمن، مطالبه ی به حق دارند، ناراضی اند، باید بریزن تو خیابونا! گناه اون بدبختی که یه عمر جون کَنده، تا خرخره تو وام و قسط بوده، با هزار مکافات یه مغازه زده یا پمپ بنزین راه ا

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:02

این پسرک ما، کلاً چشم خورش به شدت ملسه! تلقین نمیکنم ها! واقعیته... یعنی فقط کافیه در یه موردی ازش حرف بزنی یا تعریفش رو بکنی، دیگه میزنه اون مطلب رو کن فیکون میکنه! مثلا همین چندروز پیش؛ داشتم به حضر

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:02

هیچ کس مثل تو، نتونست به من صبر و توکل رو بیاموزه هیچکس چون تو، نتونست دست منو بگیره و با واژه ی شکیبایی آشنام کنه تو خیلی چیزا به من یاد دادی... من با توو یاد گرفتم که مثل ایوب صبور باشم. بعد از تو ف

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:02

صبح از خواب پاشدم و طبق معمول ایتا رو باز کردم. از گروه رفیقام آخرین پیامی که اومده بود این بود: "منم میام" به خودم گفتم باز این ددری ها یه جا قرار گذاشتن برن خوش بگذرونن. ببینم کجاس منم برم یه کم از

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:02

دوستم مینا، تعریف میکرد، میگفت: یه روز مادربزرگم مریض میشه، از قضا اون روز پنجشنبه بوده و دکتر متخصص پیدا نمیکنه. ناچارا میره اورژانس و پیش یه دکتر عمومی، میگه: آقای دکتر حالم خیلی بده، حالا شما یه چی

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:02

حضرت آقا: دوتا قند برندار، یکی بسه. سید محمد: نه من دوتا قند میخوام. حضرت آقا: (سکوت و نگاه) سید محمد: (کمی مکث... کمی فکر...) دایی! آخه الان بیشتر مردم دوقنده شدن!! زندایی(که من باشم): محمد! دوقنده د

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:02

صفحه بندی